پیش نویس:
قصد دارم داستانی را در یک نمایشنامه تنظیم کنم. با توجه به عدم آشنایی بنده با فنون کار از دوستانی که با فنون کار آشنایی دارند تقاضا دارم که نویسنده را از راهنمایی های خود محروم نسازند.
نمایشنامه تمنا
پرده اول: درگاه باری تعالی
نقش ها : باری تعالی، مرد، زن، فرشته بارگاه
[باری تعالی پشت به صحنه. فرشته بارگاه به سمت او می آید. تعظیم می کند.]
فرشته بارگاه: دو آدمی درخواست دریافت فر ایزدی دارند. می خواهند با هم زندگی کنند.
[باری تعالی به سمت عرش می رود]: داخل شوند.
[زن و مرد به پیش می آیند. هر دو احترام می کنند. مرد بیشتر خم می شود و طولانی دوتا می ماند.مرد آرام است و زن بسیار آشفته است.]
زن: ما تقاضای فر ایزدی داریم. می خواهیم با هم یکی شویم.
باری تعالی: می دانید که اگر روحتان به هم بچسبد چه می شوید؟
زن: می دانیم. می دانیم.[مضطرب است.]
باری تعالی: شرایط جدایی را می دانید؟
زن: می دانیم. بله ... می دانیم.[مضطرب است. به مرد سقلمه می زند.]
[مرد با سر تایید می کند. در تمام مدت تالار را وارسی می کند. و کمتر به گفتگو ها توجه دارد.]
[باری تعالی رو به مرد]:آنچه باید فراهم کرده ای؟
زن :کرده است. کرده است.
[باری تعالی کمی آزرده از سکوت مرد.] او راضی شد یا تو راضی اش کرده ای؟
زن: او راضیام کرده است. او خیلی خوب است.
باری تعالی: بدون او چه کم داری؟
[زن نگران از جواب مرد. مرد مردد با مکث] -نمی دانم. من با وجود تو ای باری تعالی هیچ کم ندارم.
[زن مضطربتر]: اما ما هم را کم داریم. [رو به مرد] تو خود گفتی که مرا کم داری...
[مرد مردد]: آری تو را کم دارم ولی با تو نیز بسیار کم دارم. آرمان های من چه می شود؟
[باری تعالی توجهی به زن ندارد رو به مرد]- من کافی هستم برای تو؟
مرد: آری! دوستش دارم. تو می دانی. او نیز می داند. ولی می ترسم از اینکه نتوانم با وجود او به خدمت تو بپردازم.
باری تعالی: می خواهی تمام عمرت را به خدمتم بگذرانی؟
[مرد مردد و با صدایی لرزان ]: تمام عمر در همین آرزو بوده ام. می خواهم تمام عمرم را به خدمت به بندگاتنت بپردازم. می خواهم از خود اثری جاودانه بگذارم.
باری تعالی: می خواهی تمام عمرت را به آبادانی دنیا بگذرانی! زیستن بندگانم را سامان دهی؟
[مرد با توجه بیشتر انگار که حرف مهمی را شنیده است]: تمام عمر در همین آرزو بوده ام.
[باری تعالی دست بر پشت مرد می زند. دست او را می گیرد و با هم صحنه را ترک می کنند. با خروج آنها زن مضطرب و سرخورده چند گام در پی آنها بر می دارد و در میانه صحنه می ماند. دستش درازتر میشود و آرام در پس مرد می افتد. با خروج آنها صحنه تاریک می شود.]








